خرید بک لینک
انتظار نداشتم ولی بابام به مناسبت روزم واسم کیک فوندانت که روش استتوسکوپ بود خرید ! واسه اینکه از دلم دربیاره ! مامانم واسم عطر خرید ! یکی از عطر هایی که قبلا داشتم و تموم شده بود و اونم خوشحالم کرد

برچسب: نویسنده: لیلا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 8:56

حالا ببین کی میشه که من از دست بابام ، برم سراغ اون جعبه قرصهایی که حتی تعداد کمش بلوک av میدن ! برم سراغ همون تعداد خطرناک قرص بسیار خطرناک که با مسمومیتش هیچ راه برگشتی نیست ... حالا ببین ! دلم بی

برچسب: نویسنده: لیلا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 8:56

امروز صبح آخرین شیفت کارورزی اورژانس بود که از اول صبح حالت سرگیجه داشتم ساعت تقریبا 10 صبح بود که کارهای بخش تا حدودی انجام شده بود و ترخیصی و انتقالی ها مشخص شده بودن که دیدم وااااقعا حالم خوب نیس ر

برچسب: نویسنده: لیلا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 8:56

دختر عموی 4 ساله م دور ستونی که درست وسط خونه ی پدربزرگم هست میچرخه میچرخه میچرخه میچرخه مادربزرگم بهش میگه نچرخ حالت بد میشه ها می ایسته با حالت پرخاشگری به مادربزرگم میگه : مگه نگفتم هر وقت دلم وا

برچسب: نویسنده: لیلا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 8:56

چونکه مستر شین فهمید من دقیقا 1 سال ازش بزرگترم

من میدونستم اون از من کوچیکتره ولی خودش نمیدونست ؛ که خب امشب فهمید

حالا هی بیان زر بزنن که سن فقط ی عدد عه... :(

چرا چیزی نمینویسم؟

چون حالم بده

حدود 1 ماهه دکتر نرفتم و دارو نخوردم

غمگینم

حالم خوب نیست ...

برچسب: نویسنده: لیلا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 8:56

کارورزی های بیمارستان "و" با همه ی خوبی ها بدی هاش امروز با شیفت عصر بخش اورژانس تموم شد ! ( الان فردا عه :/ و باید گفت دیروز تموم شد :|) انقدر این بیمارستان رو دوس دارم که هر جای دنیا که برم مطمئنم د

برچسب: نویسنده: لیلا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 8:56

میدونید زشت ترین قسمت زندگی من کجاست؟

اینکه من "حق ندارم عاشق بشم" و "عشق رو تجربه کنم"

من اجازه ندارم کسی رو دوست داشته باشم

اجاره ندارم واسه لذت بردنم انتخاب کنم

و همواره محکومم به اینکه در برابر خواسته های خانواده م سر تسلیم فرود بیارم

من بی اختیار ترینم

این ظالمانه ترین و وقیح ترین قسمت زندگی منه

برچسب: نویسنده: لیلا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 8:56

بعد از ناهار مشغول ادامه ی درسی شدم که قبل ناهار رهاش کرده بودم

وسط خوندن چشمام سنگین شده بود و میزو خلوت کردم و همین که سرم رو گذاشتم

رو میز واسه چرت 10 دقیقه ای ؛ چهره ی ا.د اومد جلوی چشمم

بعد همینطوری که حس میکردم داره نگاهم میکنه لبخند گشادی زد و دندون های نیشش که

قرینه نبودن و یکیشون کمی بالاتر بود مشخص شدن، همون موقع عینک بزرگش رو روی

صورتش تنظیم کرد و با دقت بیشتری بهم نگاه کرد ... به شکلی که کلا خواب از سرم پرید ...

برچسب: نویسنده: لیلا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 8:56

خب امشب شمع 24 سالگی هم فوت کردم و تمام شد ...

حالا من موندم و شروع 25 سالگی و عینکی که جدیدا روی صورتم نشسته. ...

برچسب: نویسنده: لیلا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 8:56

اون مینی سریال 5 قسمتی چرنوبیل رو دیدید؟ دیدید اولش به مردم میگن چیزی نیست و در سطح جهانی اعلام میکنن اصن موضوع مهمی نیست و اتفاقی نیفتاده... بعد میبینن نه بابا واقعا چیزیه و شهر رو تخلیه میکنن و اطلا

برچسب: نویسنده: لیلا اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 7 اسفند 1398 ساعت: 8:56

صفحه بندی